اون دختره ی خوشگل با اون دماغ خوش فرمش

با لذت به صورتم نگاه می کرد. به زنش گفت:” هنوز یکم ته چهره ش شبیه گلشیفته است”. بعد من یاد دیالوگ پسر فرانسویِ  افتادم. وقتی راجع به گلشیفته حرف می زد. می گفت:” اون دختره ی خوشگل با اون دماغ خوش فرمش.”

از دهنم پرید گفتم:” حتی ته چهره مم شبیهش نیست. ته ته ته تهش رو هم که نگاه کنی میبینی شبیهش نیست. اون دختره ی خوشگل با اون دماغ خوش فرمش. کاش شبیهش بودم واقعا. دوستش دارم”. دیدم جفتی زل زدند بهم. خوف کردم یک وقت چیز بدی نگفته باشم. مردِ گفت :” یعنی به راهی که رفته اعتقاد داری؟” 

اگر زمان متوقف می شد و یکی شبیه خودم با همان فرم صورت و اندازه از اتاق بغلی می آمد تو و به من لبخند ترسناک می زد و زنِ مرد تبدیل به یک اژدهای بزرگ می شد و همه جا سیاه می شد و من توی هوا شناور، شاید به آن اندازه مخلوطی از ترس و تعجب و معلقی حس نمیکردم! 

چشم هایش تنگ شده بودند و منتظر. انگار که دورخیز کنند برای پرتاب یک نگاه تحقیر آمیز، بلافاصله بعد از جواب. کادر دور چشم های مردِ هی تاریک تر و زوم تر می شد. تا وقتی که فقط یه کادر بسته از چشم هایش برایم باقی مانده بود.صدایی که حالا کلمات را کند تر از حد معمول می گفت و کلفت شده بود در ذهنم تکرار می شد:” یعنی به راهی که رفته اعتقاد داری؟” صدای آژیر می آمد. توی سرم نور گردان هی نور می پاشید به همه جا کورم می کرد از تو. صدای آژیر و بعد چشم هایی که دور خیز کرده و آماده و منتظرِ شلیکِ بله و بعد پرتاب تحقیر بودند. صدا کلفت بود:” یعنی به راهی که رفته اعتقاد داری؟”. نفس تنگی گرفته بودم. انگار همه خانه را آب برداشته بود و تا زیر چانه آمده بود و من تلاش می کردم نفس بکشم. نفس می کشیدم و تنها تصویر دنیا شده بود چشم های مزخرف ش.سفت و سخت بودند. چشم های نفوذ ناپذیری داشت. راه مردمکش باز نبود. نور جایی همان وسط ها گیر می کرد و به چشم هایش نمی رسید. داشتم خفه می شدم. آب که تا بالای سرم رسید ،انگار که جواب مثل یک ماهی توی گلویم گیر کرده باشد، عق زدم و بیرون آمد:” نه”. 

چشم ها حالت عادی پیدا کردند و صدای آژیر هم تمام شده بود. کادر باز تر بود. هوایی که حبس کرده بودم بیرون دادم. سرش را برد توی گوشی.

ادامه دادم:” من به هیچی اعتقاد ندارم…. اون دختره ی خوشگل با اون دماغ خوش فرمش…”

با لذت به صورتم نگاه می کرد. به زنش گفت:" هنوز یکم ته چهره ش شبیه گلشیفته است". بعد من یاد دیالوگ پسر فرانسویِ  افتادم. وقتی راجع به گلشیفته حرف می زد. می گفت:" اون دختره ی خوشگل با اون دماغ خوش فرمش."

از دهنم پرید گفتم:" حتی ته چهره مم شبیهش نیست. ته ته ته تهش رو هم که نگاه کنی میبینی شبیهش نیست. اون دختره ی خوشگل با اون دماغ خوش فرمش. کاش شبیهش بودم واقعا. دوستش دارم". دیدم جفتی زل زدند بهم. خوف کردم یک وقت چیز بدی نگفته باشم. مردِ گفت :" یعنی به راهی که رفته اعتقاد داری؟" 

اگر زمان متوقف می شد و یکی شبیه خودم با همان فرم صورت و اندازه از اتاق بغلی می آمد تو و به من لبخند ترسناک می زد و زنِ مرد تبدیل به یک اژدهای بزرگ می شد و همه جا سیاه می شد و من توی هوا شناور، شاید به آن اندازه مخلوطی از ترس و تعجب و معلقی حس نمیکردم! 

چشم هایش تنگ شده بودند و منتظر. انگار که دورخیز کنند برای پرتاب یک نگاه تحقیر آمیز، بلافاصله بعد از جواب. کادر دور چشم های مردِ هی تاریک تر و زوم تر می شد. تا وقتی که فقط یه کادر بسته از چشم هایش برایم باقی مانده بود.صدایی که حالا کلمات را کند تر از حد معمول می گفت و کلفت شده بود در ذهنم تکرار می شد:" یعنی به راهی که رفته اعتقاد داری؟" صدای آژیر می آمد. توی سرم نور گردان هی نور می پاشید به همه جا کورم می کرد از تو. صدای آژیر و بعد چشم هایی که دور خیز کرده و آماده و منتظرِ شلیکِ بله و بعد پرتاب تحقیر بودند. صدا کلفت بود:" یعنی به راهی که رفته اعتقاد داری؟". نفس تنگی گرفته بودم. انگار همه خانه را آب برداشته بود و تا زیر چانه آمده بود و من تلاش می کردم نفس بکشم. نفس می کشیدم و تنها تصویر دنیا شده بود چشم های مزخرف ش.سفت و سخت بودند. چشم های نفوذ ناپذیری داشت. راه مردمکش باز نبود. نور جایی همان وسط ها گیر می کرد و به چشم هایش نمی رسید. داشتم خفه می شدم. آب که تا بالای سرم رسید ،انگار که جواب مثل یک ماهی توی گلویم گیر کرده باشد، عق زدم و بیرون آمد:" نه". 

چشم ها حالت عادی پیدا کردند و صدای آژیر هم تمام شده بود. کادر باز تر بود. هوایی که حبس کرده بودم بیرون دادم. سرش را برد توی گوشی.

ادامه دادم:" من به هیچی اعتقاد ندارم.... اون دختره ی خوشگل با اون دماغ خوش فرمش..."

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.