فلفل چت ، چت ، چت روم

پل استرند


اون تحصیلات عکاسی داشت / می گفت عکاسی برام گزارش و تحقیق/ تحقیق راجب نگاه یک پسر بچه ی سیاه پوست مثلا/استرند هیچ وقت هیچ شخصی رو وادار نکرد طوری به ایسته و نگاهی به خودش بگیره که برای خود اون شخص نیست/ اون از همه چی همون طور که بود عکس می گرفت/ در همه ی زمینه ها عکاسی میکرد/ و چیزی که من تو عکساش نمیفهمم دکمه های دستگاه تحریر هست/

منو و بارون

 


دریافت

 

+هعی...:(

شاعری…

مدتی بود که مخاطبان جان (با لحن محمد صالح علاء) در خواست شعر داشتن و میگفتن که خیلی وقته چیزی از خودت نذاشتی اینم یه شعر نه خیلی قدیمی  به سبک سهراپ سپهری در چارچوب ادبیات خودم:

 

شاعری پیشه من نیست ولی خوشحالم

 گهگداری غزل میسازم و به همراه خیال 

پا به دنیای کسی میذارم که تمامی وجودم با اوست. 

همه شب تا به سحر بیدارم 

فکر من درگیر است که چرا خاطر او دلگیر است؟

آنکه این شعر برای دل او گفته 

مهر او بر دل من بسته شده 

گریه ام می گیرد 

تا ابد دلتنگی 

سهم این شاعر دلبسته ی دلخسته شده 

آه ای حضرت ایوب نبی(ع)

چقد این غصه و غم جانکاه است . 

عاشقی شیوه هر شاعر نیست ..‌.

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد. 

(پایان اول )

راه معشوق پر از حادثه و پر آه است 

(پایان دوم)


پ.ن: کدام پایان رو بیشتر می پسندین؟

حسود هایی که نمی توانند با دیدن یک جفت کفش معمولی تپش قلب بگیرند!

فکر کنم به همینکه کفش های دوستم شبیه کفش های او بود و هربار که برای اذیت کردن، روزهایی که آن یک جفت کفش را می پوشید از عمد جلوی من رژه می رفت و پاهایش را تکان می داد که متوجهم کند، به همینکه من با دیدن این صحنه ها پشت آرنج دست چپم را میگذاشتم روی سرم و پوست لبم را گاز می گرفتم و سعی می کردم اشک های جمع شده از توی چشم هایم سر نخورند روی گونه ام، به همین هاست که با تحقیر می گویند:"عشق بچه دبیرستانی ها".

و واقعیت این است که من به هیچ جام نیست که بقیه چه اظهار نظری می کنند.

 صادقانه حرف می زنم. 

به هیچ جام نیست!

کر !

نیست.من برای زندگی خودم، نیاز به یک موسیقی منحصر به فرد دارم. موسیقی متن زندگی نرگس مثلا. نیست ولی.دلم می خواهد وقتی صبح ها منتظر نیمرو شدن تخم مرغ صبحانه هستم و از فکر کردن به ته دیگ نیمرو دلم غنج می رود، موسیقی متن زندگی خودم را زمزمه کنم. یا وقتی موهای تازه بلند شده ام را روی شانه ی سمت چپم میبافم، دلم میخواهد با موسیقی متن زندگی خودم روی لذت لمس تارهای موهایم تمرکز کنم. بغضم با غمگین شدن موسیقی متن زندگی ام بشکند. مال خودم را هنگام انتظار زمزمه کنم. مال خود خودم.از همان موقع که برای عکس گرفتن از نردبان قرمز مامان بزرگ، برای اینکه بین مان ارتباط احساسی ای برقرار کنم، یان تیرسن خواندم حس کردم به همچین چیزی نیاز دارم. هیچی از موسیقی نمیفهمم و منتظرم نوای مورد علاقه ام خودش را به من نشان دهد. همه جا دنبالش می گردم. زیر دوش، وقتی روی میز ضرب می گیرم، وقتی مدام صداهای مختلف از اعماق گلویم بیرون میدهم به امید آنکه شاید آن ته ها گیر کرده باشد. به دیوار می کوبم شاید پیدا شود. مدام هوم هوم میکند شاید خودش را نشان دهد. به ذهنم فشار می آورم و برایش توضیح می دهم که هرچقدر شنیدن یان تیرسن و موسیقی زندگی امیلی برای من لذت بخش است، زمزمه اش موقعی که دارم زندگی خودم را می کنم احساس ناخوشایندی دارد. انگار که دزدی. یا کودنی که بلد نیست خودش برای زندگی خودش یک موسیقی ای دست و پا کند. می بیند هربار که مداوم پشت سر هم نانای نانا یا لالالا لای لا یا هو هووو هوممم می کنم و بعد به نتیجه ای نمی رسم و با حرص فریاد می زنم، تا چند ساعت گلو درد دارم و باز پنهان است. بین صدای سوت یخچال و خش خش برگ های درخت ها و هیچ جا پیدا نمی شود... .اینکه یک آدم موسیقی متن زندگی اش را نمی شنود و هیچ جا پیدایش نمی کند، نشانه ی بدی ست. نشانه ی خیلی بدی ست. انگار که هیچ دنیایی نداری.

عینکی شدم

رفتم معاینه چشم با این میکروسکوپ ها :دی اپتومتریسته میگه چونه ات رو بذار اینجا اون تو رو نگاه کن یه جاده

 می بینم که خیلی دور و برش سرسبزه انگاری جاده ی بهشته اصن ولی هی دور و نزدیک میشه و تار و واضح 

بعد هی میگه پلک نزن ، بعد من که آب دهنمو نمی تونم قورت بدم و چونم گیره رو دستگاه دارم خفه میشم و

سرم تکون میخوره :/ اونم هی تذکر میده آقا پلک نزن خلاصه تموم میشه میگه برو اون ته اتاق بشین دستتو بذار

 رو چشم چپت و جهت ها رو بگو کدوم طرفه :) از این آزمون هم سربلند درمیام میگه آقا شما چشمات سالمه 

میگم پس چرا تا مطالعه میکنم سر درد و چشم درد میگیریم میگه 25.% ضعیف شده بعد برام یه نسخه عینک 

می نویسه . میگم دکتر اون خط آخری که جهت داشت رو چرا نپرسیدی ؟ میگه اون برای کسیه که چشمش 

از 10.10 هم بالاتر باشه یعنی از سالم هم یه چیزی اون ور تر میگم خو دکتر من اون خط آخری رو هم می تونم 

بخونم :| به حالت پوکر فیس اینطوری :||| نگاه میکنه و میگه خب چشمت سالمه شما :))) 

خلاصه از اونجایی که وقت مطالعه و وبلاگ و تلگرام نوردی چشم درد میگیرم رفتم مغازه رفیق اینکاره و یه عینک 

در خور شاءن یه شاعر فرهیخته وبلاگ نویس سفارش دادم و امروز اولین روز عینکی شدنمه:)

یک نفره!

همیشه فکر می‌کردم که سختی کار ما به چیه؟ من که به راحتی تمام درس‌ها رو می‌خونم به راحتی نمره می‌گیرم و ادامه میدم! تا این‌که همین چند ماه قبل اولین کشیک نورولوژی بیمارستان الزهرا رو رفته بودم. کشیک 24 ساعته ،یک نفره. فقط خودتی و خودت. کسی نیست کمکت کنه. ممکنه از بختت همون شب چقدر مریضا زیاد بشن. اونوت به راحتی 30 ساعت بدون این‌که حتی یک لحظه بتونی جایی بشینی باید فقط راه بری از این مریض به اون مریض.
ساعت های اول سخته اما از 10 ساعت که گذشت pH خونت میاد پایین. احساس می کنی رو زمین راه نمیری دیگه قدرت فکرت در حدی نیست که بتونی به سختی کارت فکر کنی.
از 20 ساعت که گذشت احساس می کنی مغزت بی حس شده برای اینکه بفهمی اطرافیانت دارن چی میگن و مفهوم جمله ها و کلمات درک کنی باید فشار بیاری به خودت که بتونی تمرکز کنی. قدرت فکرت اینقدر کم شده که مجبور میشی ناخواسته کارهات رو به ناخودآگاهت بسپاری و ممکنه اشتباه کنی. اشتباهات شاید بزرگ، شاید خطرناک، شاید جبران نشدنی...


پ.ن: بدترین کشیک ها، کشیک هایی هست که تنها باشی. واقعا آدم احساس می کنه قدرتش داره تموم میشه...

پ.ن: ارسال نظر برای همه آزاد.

جهان به اعتبار خنده تو زیباست…

تمام کهکشان نشان از تو دارد...


+لیسانسه ها

چت منتخب هفته

زمان: جمعه شب ساعت دوازده
مکان: تلگرامم
فرستنده: مهدیار

+ نرگس. خوبی؟
_ دارم بطری آب مدنی گاز میزنم.


پینوشت: تا هر اندازه که مهدیار دلکش را شخصیتی لعنتی تصور کرده اید، آن را ده برابر لعنتی تر کنید. از معدود آدم بزرگ های حسابی. لعنتی. باید یک روز برایش چیزی بنویسم. 

جمع خوانی کتاب روزی آموس بیمار شد


در کتابخانه مرکزی همدان برگزار شد:

جمع‌خوانی کتاب «روزی که آموس بیمار شد» در بخش کودک کتابخانه مرکزی

به گزارش روابط عمومی اداره‌کل کتابخانه‌های عمومی استان همدان، رئیس کتابخانه مرکزی، اظهار داشت :  بخش کودک کتابخانه مرکزی استان همدان اقدام به برگزاری جمع‌خوانی کتاب «روزی که آموس بیمار شد» » نوشته فلیپ سی . استید از سری کتاب های برگزیده شده کتابخوان ماه دی نهاد کتابخانه های عمومی کشور کرد.

خانم حسینی شعار  بیان نمود : این جمع‌خوانی با حضور خانم زهرا آقا میرزایی  و همکاری اعضا  کلاس شعر خوانی  کتابخانه و اعضای فعال کتابخانه برگزار گردید.

وی گفت: در این جلسه بخش ‌هایی از کتاب «روزی که آموس بیمار شد» نوشته فلیپ سی . استید توسط  اعضا  قرائت شد.

ایشان افزودند: این جمع خوانی با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و بالا بردن سطح مطالعه مفید در میان قشر کودک جامعه صورت پذیرفت . در این جلسه ابتدا هر نفر یک بند از داستان مورد نظر را می خواند و بند بعدی کتاب توسط دیگری ادامه می  یافت تا اینکه دور اول به پایان می رسید و در مرحله بعد برای ایجاد سرگرمی با اشتباه خواندن هر فرد  ادامه خواندن به دیگری انتقال می یافت.

وی ادامه داد: به منظور تمرکز هر چه بیشتر اعضاء در خصوص کتاب قرائت شده، سوالاتی در خصوص متن خوانده شده از حاضرین پرسیده ‌شد تا آن ‌ها به نحو موثرتری در امر خواندن شریک شوند.