فلفل چت ، چت ، چت روم

وافور طلاکاری


ﻧﻘﺶ  ﻭﺍﻓﻮﺭ ِ  ﻃﻼ  ﺎﺭ ِ  ﺍﻳﺮﺍﻧ  ﻣﻦ
ﺳﺤﺮ ﺑﺎﻃﻞ ﺷﺪﻩ ﺭﻳﺶ ﺳﻠﻴﻤﺎﻧ ﻣﻦ
ﺁﺭﺯﻭی ﻣﻦ ﻭ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺴ ﻨﺞ ﺍﺗﺎﻕ
ﺩﻭﺩ ﺣﺎﺻﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺁﻣﺪﻥ ﻏﻮﻝ ﺮﺍﻍ
ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺁﻳﻪ ﻧﺎﺯﻝ ﺷﺪﻩ ﺣﻀﺮﺕ ﺮ
ﺳُﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺯﺩﻩ ﺍﺯ ﺎﻪ ﺟﻦ ﻴﺮ ﺑﺰﺭ
ﺛﺒﺖ ﻳ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﻏﺼﺒ ﺭﻭﺡ
ﺸﻒ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺑﺰﺭ ﻭﺳﻂ ﺸﺘ ﻧﻮﺡ
ﺻﻮﺭﺕ ِ ﺁﻨﻪ ﻭ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﺮﻏﺎﻧ ِﺟﺒﺮ
ﻣُﺮﺩﻩ ﺻﺎﺣﺐ ِ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻃﻼ ﺩﺍﺧﻞ ﻗﺒﺮ
ﺭﻧ ﻧﺎﺭﻧﺠ ﺍﻣﺮﺳﻴﻮﻧﻴﺴﻤ ِ ﻏﺮﻭﺏ
ﻻﺷﻪ ﺩﺍﻨﺎﺳﻮﺭ ِ ﻳﺦ ﺯﺩﻩ ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺟﻨﻮﺏ
ﻫﺎﻟﻪ ﻧﻮﺭ ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺳﻴﺎﺭﻩ ُﻢ
ﺳَﺮﺩﺭ ﺳﻨ ِ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﺷﻬﺮ ﺳُﺪﻭﻡ
ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻃﺒﻘﺎﺗ ﻣﻦ ﻭ ﻧﺴﻞ ﺑﺸﺮ
ﻏﺎﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺨﻔ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﻋﺼﺮ ﺣﺠﺮ
ُﺴﺖ ﻳ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻪ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﺗﺎﺭﻳ ﺟﻬﺎﻥ
ﺳﺒﻘﺖ ﺫﻫﻦ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﻳﺮ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺯﻣﺎﻥ
ﺩﻝ ﺭﺳﻮﺍ ﺷﺪﻩ ﺑ ﺑ ﻏﻤﻴﻦ ﻭﺭﻕ
ﺩﻳ ﺧﺎﻣﻮﺵ ِ ﺩﻭ ﺁﺗﻴﺸﻪ ﺗﻘﻄﻴﺮﻩ ﻋﺮﻕ
ﺑﺎﻝ ﺮﻭﺍﻧﻪ ﺗﺎﺗﻮ ﺷﺪﻩ ﺑﺮ ﺑﺎﺳﻦ ﻳﺎﺭ
ﻭﺳﻌﺖ ﺩﻳﺪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻋﻴﻨ ﻣﻌﺮﻭﻑ ُﺪﺍﺭ
ﺳﺎﻋﺖ ﻗﻄﻌ ِ ﻮﻧﺪ ﺷﺐ ﻭ ﻗﻠﻌﻪ ﻭ ﻣﺎﻩ
ﻟﺤﻈﻪ ﺷﻮﺭﺵ ﻭ ﺮﺩﻥ ﺯﺩﻥ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺷﺎﻩ
ﺎﺯ ﺍﺷ ﺁﻭﺭ ﻭ ﺑﺎﻃﻮﻡ ﻭ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺮﻓﻪ ﺧﻴﺲ
ﻭﻗﺖ ﺁﺗﺶ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻠﻴﺲ
ﺟﻨ ﺑ ﺣﺎﺻﻞ ﺍﺟﺪﺍﺩ ﻣﻦ ﻭ ﻭﺍﻩ ﺩﻳﻦ
ﺳﺮﺩ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﻭ ﻣﻴﻠﻪ ﺳﺮﺳﺨﺖ ﺍﻭﻳﻦ
ﺍی ﻪ ﺑﻮﺳﻴﺪﻥ ﺗﻮ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺩﺭﺩ ﻭ ﻋﻼﺝ
ﺩﻫﻨﺖ ﺭﻭﺩ ﻓﺮﺍﺕ ﻭ ﺑﺪﻧﺖ ﺳﺎﺣﻞ ﻋﺎﺝ
ﻗﺴﻢ ِ ﺁﺧﺮ ﺣﺎﻓﻆ ﺑﻪ ﻟﺐ ِ ﺷﺎﺧﻪ ﻧﺒﺎﺕ
ﺭﻭﺡ ﺩﻟﻴﺮ ﻓﻠﺴﻄﻴﻦ ﻭ ﻭﻓﺎﺕ ﻋﺮﻓﺎﺕ
ﺑﺎﺑﻞ ِ ﺑﺎﻍ ِ ﻣﻌﻠﻖ ﻭ ﺯﻥ ﺁﻳﻨﻪ ﻮﺵ
ﺩُﺏ ﺍﺒﺮ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﺮﻭﻳﻦ ﺑﻪ ﺩﻭﻮﺵ
ﻞ ﺍﺟﺮﺍﻡ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﻃﻠﺐ ﺩﺍﻣﻦ ﺗﻮ
ﻳﺪ ﺑﻴﻀﺎ ﺴ ﺩﺍﺧﻞِ ﻴﺮﺍﻫﻦ ﺗﻮ
ﻋﺮﻋﺮ ﻋﺎﺭﻑ ِﻋﺮﻓﺎﻥ ِﻋﻠﻒ ﺩﺭ ﻫﺮﻭﺕ
ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺧﺮﺧﺮﻩ ﻭ ﺧﻮﻥ ﺧﺪﺍ ﺍَﻟَﻤﻮﺕ
ﻫﻨﺮ ِ ﺑ ﺧﻄﺮ ِ ﺍﺧﺘﻪ ﺗﺰﺋﻴﻨ ﺗﻮ
ﻋﻄﺴﻪ ﺑﺎ ﺮﺩ ﻮﺎﺋﻴﻦ ﺗﻪ ﺑﻴﻨ ﺗﻮ
ﻓﻦ ِ ﻟﻔﺎﻇ ﻭ ﻻﺳﻴﺪﻥ ِ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻠﻤﺎﺕ
ﺧﺎﻧﻪ ﺣﺼﺮ ﻣﻨ ﻻ ﺳﺘﻮﻥ ﻓﻘﺮﺍﺕ
ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺗﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺧﻔﺎﺷ ﻣﻦ
ﺧﺒﺮ ﺗﻮﻃﺌﻪ ﻭ ﻓﺼﻞ ﻓﺮﻭﺎﺷ ﻣﻦ
ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺳﻄﺮ ﺟﻨﻮﻥ ﻭﺍﺭ ﺁﻧﺎﺭﺷﻴﺴﺘ ﻣﻦ
ﻣُﺮﺩﻥ ﻭ ٌﻢ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺳﺎﺑﻘﻪ ﻧﻴﺴﺘ ﻣﻦ



رئوف دلفی

تا اطلاع ثانوی تعطیل!

به نام حق

باسلام واحترام

 به اطلاع می رساند؛ اولین سایت دهستان تیل که حدودا از یک سال و نیم قبل فعالیت خود رادر زمینه اطلاع رسانی اخبار و رویداد های تیل بدون حمایت  مالی و فکری  و وابستگی به هیچ شخص یا نهاد خاصی آغاز کرده و تاکنون نیز فعالیت خود را ادامه داده است هم اکنون به دلیل عدم تامین هزینه سالانه و پرداخت آن ، همچنین عدم همکاری برخی از دوستان! تا اطلاع ثانوی بدون فعالیت باقی خواهد ماند.

شایان ذکر است؛ کانال اطلاع رسانی تیل نیز وابسته به همین سایت بوده و فعالیت آن کما فی السابق باقی است.

ولله عاقبت الامور...

هویجوری ۱۱۸


تاریخ روی قلب من ای کاش می نوشت 

جا مانده از تهاجم تاتار بعد تو... 


محمد حیدری 

بیست دقیقه مصاحبت، در بعداظهر های روز های آفتابی زمستان

سپیدار داشتم و انجیر. پشت پنجره ی اتاقم. سپیدار لاغر و بلند و انجیر کوتاه و چاق. اسم شان لورل و هاردی بود. انجیر را زدند. همه چیز تمام شد. شاهد یک رابطه ی دوستانه بین درختچه و رنوی همسایه بودم هر صبح. کنار هم. درختچه را زدند و رنو را انداختند در شهر ماشین های کهنه. همه چیز تمام شد. یک مدت کوتاه دوست صمیمی ام تیر چراغ برق بود. برایش چاووشی می خواندم. من با تو خوشم تو خوشی با دل من. سوخت. یک بار که می خواستم با کسی حرف بزنم، روی پله ها، برایم روشن شد ولی باز سوخت. همه چیز تمام شد. من همه ی شان را فراموش کردم.

این روزها دوستان جدیدی پیدا کردم. خورشید وقتی غروب می کند به اندازه ی ده دقیقه ضلع شرقی ایوان خانه ی مان را کاملا زرد می کند. دست که می زنی دیوار گرم گرم است. روزهای آفتابی زمستان، مگس ها کم کم از ساعت چهار بعداظهر روی دیوار ایوان پیدایشان می شود. و بعد از ده دقیقه که خورشید کاملا سمت چپ دیوار قرار گرفت و دیوار گرم تر شد تعدادشان زیاد می شود. ده تا. یازده تا. گاهی حتی فکر می کنم به دوستانشان می گویند:" بریم نرگس و بهت نشون بدم" و بعد می شوند پانزده تا. روی دیوار توی آفتاب راحت لم می دهند. تکان نمی خوردند. حتی اگر بخواهم از نزدیک از آن ها عکس بگیرم. ستون ایوان روی دیوار سایه می اندازد و دیوار را دو قسمت می کند. قسمتی که مگس ها لش می کنند و قسمتی که در آن جا سایه ی من تشکیل می شود و من با آهنگ های دامبلیسم خودم با سایه ام روی دیوار می رقصم. هر بعداظهری که هوا آفتابی باشد. بعد برای مگس ها حرف میزنم. از اینکه عید قرار است بعد از دوسال کفش نو بگیرم. از اینکه قرار است تمام زورم را بزنم برای تهران درس خواندن. از اینکه می خواهم در آینده کسی باشم که حال آدم های زیادی را خوب می کند. برایشان می گویم فقط عده ی کمی در دنیا وجود دارند که اگر در جنگ توسط دشمن شان بمیرند باعث ناراحتی قاتلشان می شوند. می گویم آدم تا نتواند به یک چیز درست حسابی ای برسد نمی تواند چیز درست حسابی ای به دیگران هدیه کند. بعد که آفتابِ غروب، کامل زیر کوه ها می رود، وسط حرف هایم با هم از روی دیوار بلند می شوند و صدای ویز ویزشان آرام آرام تمام می شود. طوری که نمی فهمی کی رفتند. انگار که اجازه ی خداحافظی ندهند. بعد فقط مجبوری دعا کنی کاش فردا هم یک روز آفتابی باشد. 

خاموشان

دلا خو کن به خاموشی ؟! یا به تنهایی ؟! 



نه آخه چرا ؟! واقعا چرا مگه من لولو ام ؟!  13 نفر :||| 



پ.ن: خیلی هاتون رو میشناسم ، فکر نکنید خیلی زرنگید :دی 

والا... 


بعدا نوشت : شدن 14 نفر خاموش (: :| 

خانه ی سبز

منم اعتراض دارم.به رنگ قرمز که سوزاننده است. به آبی که سرد. به زرد که رنگ جدایی. و هر رنگی که رنگ روح زندگی توش نیست. چون به عقیده ی شخص خود من جناب رئیس، رنگ روح زندگی سبز. فقط سبز .


تاریخ برگزاری امتحانات لغو شده

به اطلاع دانشجویان گرامی می رساند کلیه امتحانات لغو شده روز 21 دی ماه در تاریخ 27 دی ماه به همان ترتیب زمانی برگزار خواهد شد.

آخرین مهلت ثبت نمرات میان ترم

به اطلاع اساتید و دانشجویان گرامی می رساند آخرین مهلت ثبت نمرات میان ترم در سامانه گلستان 28 دی ماه می باشد.

اون دختره ی خوشگل با اون دماغ خوش فرمش

با لذت به صورتم نگاه می کرد. به زنش گفت:" هنوز یکم ته چهره ش شبیه گلشیفته است". بعد من یاد دیالوگ پسر فرانسویِ  افتادم. وقتی راجع به گلشیفته حرف می زد. می گفت:" اون دختره ی خوشگل با اون دماغ خوش فرمش."

از دهنم پرید گفتم:" حتی ته چهره مم شبیهش نیست. ته ته ته تهش رو هم که نگاه کنی میبینی شبیهش نیست. اون دختره ی خوشگل با اون دماغ خوش فرمش. کاش شبیهش بودم واقعا. دوستش دارم". دیدم جفتی زل زدند بهم. خوف کردم یک وقت چیز بدی نگفته باشم. مردِ گفت :" یعنی به راهی که رفته اعتقاد داری؟" 

اگر زمان متوقف می شد و یکی شبیه خودم با همان فرم صورت و اندازه از اتاق بغلی می آمد تو و به من لبخند ترسناک می زد و زنِ مرد تبدیل به یک اژدهای بزرگ می شد و همه جا سیاه می شد و من توی هوا شناور، شاید به آن اندازه مخلوطی از ترس و تعجب و معلقی حس نمیکردم! 

چشم هایش تنگ شده بودند و منتظر. انگار که دورخیز کنند برای پرتاب یک نگاه تحقیر آمیز، بلافاصله بعد از جواب. کادر دور چشم های مردِ هی تاریک تر و زوم تر می شد. تا وقتی که فقط یه کادر بسته از چشم هایش برایم باقی مانده بود.صدایی که حالا کلمات را کند تر از حد معمول می گفت و کلفت شده بود در ذهنم تکرار می شد:" یعنی به راهی که رفته اعتقاد داری؟" صدای آژیر می آمد. توی سرم نور گردان هی نور می پاشید به همه جا کورم می کرد از تو. صدای آژیر و بعد چشم هایی که دور خیز کرده و آماده و منتظرِ شلیکِ بله و بعد پرتاب تحقیر بودند. صدا کلفت بود:" یعنی به راهی که رفته اعتقاد داری؟". نفس تنگی گرفته بودم. انگار همه خانه را آب برداشته بود و تا زیر چانه آمده بود و من تلاش می کردم نفس بکشم. نفس می کشیدم و تنها تصویر دنیا شده بود چشم های مزخرف ش.سفت و سخت بودند. چشم های نفوذ ناپذیری داشت. راه مردمکش باز نبود. نور جایی همان وسط ها گیر می کرد و به چشم هایش نمی رسید. داشتم خفه می شدم. آب که تا بالای سرم رسید ،انگار که جواب مثل یک ماهی توی گلویم گیر کرده باشد، عق زدم و بیرون آمد:" نه". 

چشم ها حالت عادی پیدا کردند و صدای آژیر هم تمام شده بود. کادر باز تر بود. هوایی که حبس کرده بودم بیرون دادم. سرش را برد توی گوشی.

ادامه دادم:" من به هیچی اعتقاد ندارم.... اون دختره ی خوشگل با اون دماغ خوش فرمش..."

هویجوری ۱۱۷

ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ

صبر کم و بی تابی بسیار و دگر هیچ

در حشر چو پرسند که سرمایه چه داری

گویم که غم یار و غم یار و دگر هیچ

عرفی شیرازی