فلفل چت ، چت ، چت روم

پیاده

قدیم‌تر‌ها پیاده‌روی می‌کردم تا با دوستانی باشم.
دوستانم رفتند.
بعد پیاده روی می‌کردم که درد نبودشان را مرهمی باشد.
حالا پیاده‌روی می‌کنم چون دوست دارم. چون منم.

اگرچه

روح انسان مثل جسم انسان
خراش که بر می‌دارد، نه کمک می‌خواهد نه چیزی.
زخمش وقتی عمیق می‌شود، بخیه می‌خواهد و جایش می‌ماند ولی هنوز سالم است.
استخوانش که می‌شکند، باید درست جوشش دهد و خیلی کارها را ممکن است نتواند به خوبی قدیم انجام دهد.
و وای اگر عضوی از وی ناقص شود...

دعا و عافیت

اوائل برای نماز خدمت بزرگان دیگری می رفتیم که حالا اسم نمی برم. بعد ها مرحوم آیت الله بهجت رضوان الله علیه را یافتیم. ایشان در سجده آخر یک دعایی می فرمودند که به نظرم آمد از این بهتر است. ایشان بعد از ذکر سجده صلوات می فرستادند و بعد می فرمودند:« وَافعَل بـِنا ما أنتَ أهلـُهُ وَ لا تـَفعَل بـِنا ما نـَحنُ أهلـُهُ یا أهلَ التـَّقوی وَ المَغفِرَة یا أرحَم الرّاحِمین» به نظرم آمد که این دعا مهم تر است. معنایش را متوجه شدید؟ با ما آنطور که تو اهل هستی رفتار کن. با ما آنطور که ما اهلش هستیم رفتار نکن. آنطور که تو اهلش هستی حد ندارد. شما در آن دعا عافیت می خواستی.

عافیت دین و دنیا و آخرت و... اینجا می گوید آنطور که تو اهلش هستی با ما رفتار کن. فوق عافیت همه چیز. این مهم است. انسان این دعا را بکند خوب است. با تمام دل دعا کند. ایشان تمام عمرش گفته بود وَافعَل بـِنا ما أنتَ أهلـُهُ خیلی عظیم است. آن وقت که این دعا را کرده باشد، چه ثروتی هم در این عالم و هم در آن عالم به او می دهند؟ ما که نمی فهمیم. آن دنیا ممکن است بفهمیم. خب پس در سجده آخر تسبیح را می گوییم:سبحان الله سبحان الله سبحان الله سبحان ربی الأعلی و بحمده. بعد صلوات و بعد این دعا وَافعَل بـِنا ما أنتَ أهلـُهُ وَ لا تـَفعَل بـِنا ما نـَحنُ أهلـُهُ یا أهلَ التـَّقوی وَ المَغفِرَة یا أرحَم الرّاحِمین من انتهایش فقط یا أرحَم الرّاحِمین را می گویم.
 
منبع: مشرق نیوز- www.mashreghnews.ir/fa/news/209234/دعای-آیت‌الله-بهجت-در-سجده

صبحگاه

دوست دارم.
     باز صبح بیدار شم
         و در نمازم
                حست کنم.

از زندگی
     جز حس کردنت
            چیزی نمی‌خواهم.


دوست دارم
     صوفی باشم
           جز معرفتت
                چیزی نخوام.

دوست دارم
    قلبم
         به اندازه‌ی
               مقربین درگاهت
                     پاک و بزرگ باشد.

دوست دارم برای دوست داشته‌هایم تلاش کنم.
دوست دارم هرچه دوست دارم تو باشی.
دوست دارم بدون تو فکری شروع نکنم.
دوست دارم بنده‌ات باشم.
بله،
بندگی تو را به آزادگی بی تو ترجیح می‌دهم...

پس کمکم کن که طوری باشم که از من راضی باشی و من از تو.

شب بخیر

آرزوهای من

ای کاش غرق در عادات و خواسته‌ها نبودم.
ای کاش تمام خواسته‌ی من از زندگی این بود که اذان صبح پا می‌شدم و در نمازم خدا را حاضر و ناظر می‌دیدم...
ای کاش اون حسی که در زمان سجده دست می‌داد رو همیشه داشتم.

مقاومت

بیش از صد بار رو می‌تونم متصور بشم که تلاش کردم که جور دیگه‌ای باشم.
اما هنوز شکست می‌خورم.

متاسفانه نمی‌شه هم جا زد.
پس فقط باید به موفق شدن فکر کرد...

تعریف

آدم هرچی بیشتر می‌فهمه. بیشتر هم جهل‌های خودش رو درک می‌کنه.
و هرچی بیشتر جهل‌های خودش رو درک کرده، کمتر از خودش تعریف می‌کنه.
و بعد که می‌بینه آدم‌ها از جهل‌های خودشون تعریف می‌کنن و افتخار داره واسشون، راحت‌تر به جهلشون پی می‌بره...
دنیای عجیبیه...

آزمایش

از یک طرف دلم می‌خواهد از تو بخواهم که آزمایشم نکنی چون سرافکنده بیرون میایم.
از طرف دیگر احساس می‌کنم آزمایش‌هایت فاصله‌ی من و تو را به من هربار گوشزد می‌کند.

به‌راستی همین نقطه‌ی فعلی خود را بدون ریسک می‌پسندم یا دوست دارم ریسک را بپذیرم و تلاش برای بهتر بودن بکنم هرچند ممکن است از همین لحظه هم بدتر بشوم...

اینجاهاست که میفهمم شناخت خیر و صلاح خیلی هم آسان نیست...

تعجب

در عجبم که چطور می‌تونم روزها و هفته‌ها رو بگذرونم ولی حضور خدا رو در زندگیم حس نکنم.

چطور ممکنه هر کاری رو می‌خوام آغاز کنم و به پایان برسونم، این رو نبینم که خداست که رب ماست و خداست که سمت و سو میده به کار.


بعد چند روز که خدا رو حس می‌کنم چنان احساس خوبی دارم که تا هفته‌ها فراموش نمیشه.

خیلی جالبه که چنین چیزی رو تجربه کنی ولی تلاش نکنی واسش.

مائده۱

«ای کاش کتاب من به تو بیاموزد که به خودت بیشتر توجه کنی تا به آن و سپس بیشتر به چیزهای دیگر تا به خودت.»

این است آنچه تو می‌توانستی پیش از این در مقدمه و در جمله‌های آخر مائده‌ها بخوانی. دیگر چرا تکرار کنم؟

غفلت‌های پیاپی

یک حس عجیبیست. تجربه‌ای که چیزی نمی‌تواند جایگزینش شود.
آن حس
 اینکه کسی منتظر توست
کسی که تو را بیش از هر کسی دوست می‌دارد
اما تو چه می‌دانی
غرق در غلفت‌های روزانه‌ی خود
از خواب بیدار می‌شوی و ندایی را می‌شنوی
که تو را می‌خواند
آن زمان که به آن ندا پاسخ می‌دهی
تازه درک می‌کنی چه را از دست داده بودی


اما


آنچه که در درون خود میابی و زیباست
ملاقات نیست
چرا که
ملاقات بدون آن شوق دیدار درون تو نا ممکن است
و تو همیشه غافلی


هر روزی که بیدار شدی و غافل نبودی
آن روز
روز موفقیت توست...