دانلود آهنگ کوروش یغمایی گل یخ

دانلود آهنگ خاطره انگیز کوروش یغمایی بنام گل یخ

از آلبوم گل یخ

موزیک قدیمی و زیبای کوروش یغمایی بنام گل یخ همینک در صبا موزیک

Download Song Gole Yakh Kourosh Yaghmaei

متن آهنگ گل یخ از کوروش یغمایی

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

غم […]

منبع : دانلود آهنگ کوروش یغمایی گل یخ

دانلود آهنگ خاطره انگیز کوروش یغمایی بنام گل یخ

از آلبوم گل یخ

موزیک قدیمی و زیبای کوروش یغمایی بنام گل یخ همینک در صبا موزیک

Download Song Gole Yakh Kourosh Yaghmaei

دانلود آهنگ کوروش یغمایی گل یخ

متن آهنگ گل یخ از کوروش یغمایی

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

غم میون دوتا چشمون قشنگت لونه کرده

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
شب تو موهای سیاهت خونه کرده

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
دو تا چشمون سیاهت مثل شبهای منه

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
سیاهیهای دو چشمت مثل غمهای منه

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
وقتی بغض از موژهام پایین میاد بارون میشه

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
سیل غم آبادیمو ویرونه کرده

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
وقتی با من میمونی تنهاییمو باد میبره

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
دو تا چشمام بارون شبونه کرده

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
بهار از دستای من پر زد و رفت

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
گل یخ توی دلم جوونه کرده

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش می گیرم

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
ای شکوفه توی این زمونه کرده

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
چی بخونم جوونیم رفت و صدام رفته دیگه

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫
گل یخ توی دلم جوونه کرده

♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫♫

کوروش یغمایی گل یخ

منبع : دانلود آهنگ کوروش یغمایی گل یخ

دانلود آهنگ وه ره قوربان از قادر دیلان

دانلود آهنگ «وه ره قوربان» از هنرمند قادر دیلان (قادر زیرک)

/// نایاب ترین آثار موسیقی کردی در موزیک کردی ///

دانلود آهنگ «وه ره قوربان» از هنرمند قادر دیلان (قادر زیرک) /// نایاب ترین آثار موسیقی کردی در موزیک کردی ///

دانلود آهنگ وه ره قوربان از قادر دیلان

دانلود آهنگ «وه ره قوربان» از هنرمند قادر دیلان (قادر زیرک)

/// نایاب ترین آثار موسیقی کردی در موزیک کردی ///

دانلود آهنگ «وه ره قوربان» از هنرمند قادر دیلان (قادر زیرک) /// نایاب ترین آثار موسیقی کردی در موزیک کردی ///

ای بیخبر ……

تصویر مرتبط

یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی

بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را

اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی

که گردونها و گیتی‌هاست ملک آن جهانی را

چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان

مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را

مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری

به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را

به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو

که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را

ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی

بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را

دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره

اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را

متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری

من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را

بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر

سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را

حقیقت را نخواهی دید جز با دیدهٔ معنی

نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را

بزرگانی که بر شالودهٔ جان ساختند ایوان

خریداری نکردند این سرای استخوانی را

اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی

نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را

بمهمانخانهٔ آز و هوی جز لاشه چیزی نیست

برای لاشخواران واگذار این میهمانی را

بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن

دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را

ز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامیست

چو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را

نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد

نهانی شحنه‌ای میباید این دزد نهانی را

چو دیوان هر نشان و نام میپرسند و میجویند

همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را

تمام کارهای ما نمیبودند بیهوده

اگر در کار می‌بستیم روزی کاردانی را

هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت

بشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را

بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت

رها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را

شبان آز را با گلهٔ پرهیز انسی نیست

بگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را

همه باد بروت است اندرین طبع نکوهیده

بسیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را

بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاند

ز جسم آویختیم این پرده‌های پرنیانی را

چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی

ز باد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را

بیفشاندیم جان! اما به قربانگاه خودبینی

چه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را

چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدن

چه فرجامی است غیر از اوفتادن بدعنانی را

شراب گمرهی را میشکستیم ار خم و ساغر

بپایان میرساندیم این خمار و سرگرانی را

نشان پای روباه است اندر قلعهٔ امکان

بپر چون طائر دولت، رها کن ماکیانی را

تو گه سرگشتهٔ جهلی و گه گم گشتهٔ غفلت

سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را

ز تیغ حرص، جان هر لحظه‌ای صد بار میمیرد

تو علت گشته‌ای این مرگهای ناگهانی را

رحیل کاروان وقت می‌بینند بیداران

برای خفتگان میزن درای کاروانی را

در آن دیوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد

نخواهد بود بازار و بها چیره‌زبانی را

نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی

بخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را

تو نیز از قصه‌های روزگار باستان گردی

بخوان از بهر عبرت قصه‌های باستانی را

پرند عمر یک ابریشم و صد ریسمان دارد

ز انده تار باید کرد پود شادمانی را

یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا

قضا گوئی نمیدانست رسم میزبانی را

معایب را نمیشوئی، مکارم را نمیجوئی

فضیلت میشماری سرخوشی و کامرانی را

مکن روشن‌روان را خیره انباز سیه‌رائی

که نسبت نیست باتیره‌دلی روشن روانی را

درافتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادی

بمیدانها توانی کار بست این پهلوانی را

بباید کاشتن در باغ جان از هر گلی، پروین

بر این گلزار راهی نیست باد مهرگانی را

تصویر مرتبط

یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی

بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را

اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی

که گردونها و گیتی‌هاست ملک آن جهانی را

چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان

مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را

مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری

به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را

به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو

که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را

ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی

بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را

دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره

اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را

متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری

من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را

بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر

سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را

حقیقت را نخواهی دید جز با دیدهٔ معنی

نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را

بزرگانی که بر شالودهٔ جان ساختند ایوان

خریداری نکردند این سرای استخوانی را

اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی

نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را

بمهمانخانهٔ آز و هوی جز لاشه چیزی نیست

برای لاشخواران واگذار این میهمانی را

بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن

دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را

ز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامیست

چو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را

نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد

نهانی شحنه‌ای میباید این دزد نهانی را

چو دیوان هر نشان و نام میپرسند و میجویند

همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را

تمام کارهای ما نمیبودند بیهوده

اگر در کار می‌بستیم روزی کاردانی را

هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت

بشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را

بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت

رها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را

شبان آز را با گلهٔ پرهیز انسی نیست

بگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را

همه باد بروت است اندرین طبع نکوهیده

بسیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را

بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاند

ز جسم آویختیم این پرده‌های پرنیانی را

چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی

ز باد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را

بیفشاندیم جان! اما به قربانگاه خودبینی

چه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را

چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدن

چه فرجامی است غیر از اوفتادن بدعنانی را

شراب گمرهی را میشکستیم ار خم و ساغر

بپایان میرساندیم این خمار و سرگرانی را

نشان پای روباه است اندر قلعهٔ امکان

بپر چون طائر دولت، رها کن ماکیانی را

تو گه سرگشتهٔ جهلی و گه گم گشتهٔ غفلت

سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را

ز تیغ حرص، جان هر لحظه‌ای صد بار میمیرد

تو علت گشته‌ای این مرگهای ناگهانی را

رحیل کاروان وقت می‌بینند بیداران

برای خفتگان میزن درای کاروانی را

در آن دیوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد

نخواهد بود بازار و بها چیره‌زبانی را

نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی

بخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را

تو نیز از قصه‌های روزگار باستان گردی

بخوان از بهر عبرت قصه‌های باستانی را

پرند عمر یک ابریشم و صد ریسمان دارد

ز انده تار باید کرد پود شادمانی را

یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا

قضا گوئی نمیدانست رسم میزبانی را

معایب را نمیشوئی، مکارم را نمیجوئی

فضیلت میشماری سرخوشی و کامرانی را

مکن روشن‌روان را خیره انباز سیه‌رائی

که نسبت نیست باتیره‌دلی روشن روانی را

درافتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادی

بمیدانها توانی کار بست این پهلوانی را

بباید کاشتن در باغ جان از هر گلی، پروین

بر این گلزار راهی نیست باد مهرگانی را

ای بیخبر ……

تصویر مرتبط

یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی

بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را

اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی

که گردونها و گیتی‌هاست ملک آن جهانی را

چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان

مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را

مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری

به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را

به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو

که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را

ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی

بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را

دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره

اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را

متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری

من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را

بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر

سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را

حقیقت را نخواهی دید جز با دیدهٔ معنی

نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را

بزرگانی که بر شالودهٔ جان ساختند ایوان

خریداری نکردند این سرای استخوانی را

اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی

نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را

بمهمانخانهٔ آز و هوی جز لاشه چیزی نیست

برای لاشخواران واگذار این میهمانی را

بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن

دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را

ز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامیست

چو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را

نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد

نهانی شحنه‌ای میباید این دزد نهانی را

چو دیوان هر نشان و نام میپرسند و میجویند

همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را

تمام کارهای ما نمیبودند بیهوده

اگر در کار می‌بستیم روزی کاردانی را

هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت

بشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را

بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت

رها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را

شبان آز را با گلهٔ پرهیز انسی نیست

بگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را

همه باد بروت است اندرین طبع نکوهیده

بسیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را

بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاند

ز جسم آویختیم این پرده‌های پرنیانی را

چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی

ز باد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را

بیفشاندیم جان! اما به قربانگاه خودبینی

چه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را

چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدن

چه فرجامی است غیر از اوفتادن بدعنانی را

شراب گمرهی را میشکستیم ار خم و ساغر

بپایان میرساندیم این خمار و سرگرانی را

نشان پای روباه است اندر قلعهٔ امکان

بپر چون طائر دولت، رها کن ماکیانی را

تو گه سرگشتهٔ جهلی و گه گم گشتهٔ غفلت

سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را

ز تیغ حرص، جان هر لحظه‌ای صد بار میمیرد

تو علت گشته‌ای این مرگهای ناگهانی را

رحیل کاروان وقت می‌بینند بیداران

برای خفتگان میزن درای کاروانی را

در آن دیوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد

نخواهد بود بازار و بها چیره‌زبانی را

نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی

بخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را

تو نیز از قصه‌های روزگار باستان گردی

بخوان از بهر عبرت قصه‌های باستانی را

پرند عمر یک ابریشم و صد ریسمان دارد

ز انده تار باید کرد پود شادمانی را

یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا

قضا گوئی نمیدانست رسم میزبانی را

معایب را نمیشوئی، مکارم را نمیجوئی

فضیلت میشماری سرخوشی و کامرانی را

مکن روشن‌روان را خیره انباز سیه‌رائی

که نسبت نیست باتیره‌دلی روشن روانی را

درافتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادی

بمیدانها توانی کار بست این پهلوانی را

بباید کاشتن در باغ جان از هر گلی، پروین

بر این گلزار راهی نیست باد مهرگانی را

تصویر مرتبط

یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی

بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را

اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی

که گردونها و گیتی‌هاست ملک آن جهانی را

چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان

مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را

مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری

به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را

به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو

که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را

ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی

بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را

دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره

اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را

متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری

من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را

بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر

سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را

حقیقت را نخواهی دید جز با دیدهٔ معنی

نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را

بزرگانی که بر شالودهٔ جان ساختند ایوان

خریداری نکردند این سرای استخوانی را

اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی

نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را

بمهمانخانهٔ آز و هوی جز لاشه چیزی نیست

برای لاشخواران واگذار این میهمانی را

بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن

دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را

ز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامیست

چو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را

نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد

نهانی شحنه‌ای میباید این دزد نهانی را

چو دیوان هر نشان و نام میپرسند و میجویند

همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را

تمام کارهای ما نمیبودند بیهوده

اگر در کار می‌بستیم روزی کاردانی را

هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت

بشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را

بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت

رها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را

شبان آز را با گلهٔ پرهیز انسی نیست

بگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را

همه باد بروت است اندرین طبع نکوهیده

بسیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را

بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاند

ز جسم آویختیم این پرده‌های پرنیانی را

چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی

ز باد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را

بیفشاندیم جان! اما به قربانگاه خودبینی

چه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را

چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدن

چه فرجامی است غیر از اوفتادن بدعنانی را

شراب گمرهی را میشکستیم ار خم و ساغر

بپایان میرساندیم این خمار و سرگرانی را

نشان پای روباه است اندر قلعهٔ امکان

بپر چون طائر دولت، رها کن ماکیانی را

تو گه سرگشتهٔ جهلی و گه گم گشتهٔ غفلت

سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را

ز تیغ حرص، جان هر لحظه‌ای صد بار میمیرد

تو علت گشته‌ای این مرگهای ناگهانی را

رحیل کاروان وقت می‌بینند بیداران

برای خفتگان میزن درای کاروانی را

در آن دیوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد

نخواهد بود بازار و بها چیره‌زبانی را

نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی

بخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را

تو نیز از قصه‌های روزگار باستان گردی

بخوان از بهر عبرت قصه‌های باستانی را

پرند عمر یک ابریشم و صد ریسمان دارد

ز انده تار باید کرد پود شادمانی را

یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا

قضا گوئی نمیدانست رسم میزبانی را

معایب را نمیشوئی، مکارم را نمیجوئی

فضیلت میشماری سرخوشی و کامرانی را

مکن روشن‌روان را خیره انباز سیه‌رائی

که نسبت نیست باتیره‌دلی روشن روانی را

درافتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادی

بمیدانها توانی کار بست این پهلوانی را

بباید کاشتن در باغ جان از هر گلی، پروین

بر این گلزار راهی نیست باد مهرگانی را

من ماده ام

من ماده ام

ماده

و ماده می تواند مایع باشد

جامد باشد

و گاز.

مایعم ، مذابم

وقت هایی که چیزی دلم را آتش می زند

جامدم ، یخم

وقتی که واژه ها را درست بر نمی داری و

 هر حرفت 

یک تکه از وجودم را سرد می کند

من ماده ام

مادیانم

شیهه ام

کاری برای دلتنگی ام نمی کنی؟

دستی ببر لای یال های ترم لااقل

پیش از آنکه به حالت سوم ماده بودن برسم

هوا شوم و از همین هود آشپزخانه

برای همیشه بالا بروم.

| آوازی برای یک آدم آهنی / رویا شاه حسین زاده |


من ماده ام

ماده

و ماده می تواند مایع باشد

جامد باشد

و گاز.

مایعم ، مذابم

وقت هایی که چیزی دلم را آتش می زند

جامدم ، یخم

وقتی که واژه ها را درست بر نمی داری و

 هر حرفت 

یک تکه از وجودم را سرد می کند

من ماده ام

مادیانم

شیهه ام

کاری برای دلتنگی ام نمی کنی؟

دستی ببر لای یال های ترم لااقل

پیش از آنکه به حالت سوم ماده بودن برسم

هوا شوم و از همین هود آشپزخانه

برای همیشه بالا بروم.


| آوازی برای یک آدم آهنی / رویا شاه حسین زاده |

بخشی از مقدمه کتاب <بیچاره اسفندیار>

از برکت خشم انقلابی رفیقان برادر شده،تب ایران زدائی چنان اوجی گرفت،که علاقه به وطن و نازش به نیاکان از معاصی کبیره شد،وصفت((ملی گرائی))از غلیظ ترین ناسزاهای متداول روزگار. تا انجا که پژوهشگران و ادیبان زمانه هم دست از تحقیق در شاهنامه کشیدند و گروهی به کنج عافیت خزیدند،و گروهی به امرؤالقیس و دعبل خزاعی و یعرب بن قحطان روی آوردند.

در همچوحال و هوائی هوس نقالی پنجه در ریشه جان من د که الجنون و فنون. مبادا تصور کنید  انگیزه گرایش بدین ((بازار بی رونق))این بود که خود را در سلک ((مردان را حق)) جا زنمم؛معاذالله،که دعوی مردانگی در جهان امروز نوعی بلاهت است و تشخیص راه حق هم از مقوله محالات.

از برکت خشم انقلابی رفیقان برادر شده،تب ایران زدائی چنان اوجی گرفت،که علاقه به وطن و نازش به نیاکان از معاصی کبیره شد،وصفت((ملی گرائی))از غلیظ ترین ناسزاهای متداول روزگار. تا انجا که پژوهشگران و ادیبان زمانه هم دست از تحقیق در شاهنامه کشیدند و گروهی به کنج عافیت خزیدند،و گروهی به امرؤالقیس و دعبل خزاعی و یعرب بن قحطان روی آوردند.

در همچوحال و هوائی هوس نقالی پنجه در ریشه جان من د که الجنون و فنون. مبادا تصور کنید  انگیزه گرایش بدین ((بازار بی رونق))این بود که خود را در سلک ((مردان را حق)) جا زنمم؛معاذالله،که دعوی مردانگی در جهان امروز نوعی بلاهت است و تشخیص راه حق هم از مقوله محالات.

طلای قهرمانی جوانان وزنه برداری جهان به نام رضا بیرانوند

پرچم بروجرد در قهرمانی جهان هم بالا رفت

 طلای قهرمانی وزنه برداری جوانان جهان

 به نام رضا بیرانوند فرزند شایسته بروجرد

به گزارش سایت فرهاد ۹۰، هفتمین روز از رقابت‌های
وزنه برداری قهرمانی جوانان جهان، رضا بیرانوند ملی پوش جوانان کشورمان در
رقابت دسته ۱۰۵ کیلوگرم ازساعت ۱۳ به وقت تهران در سالن ورزشی “اوتاسیتی”
مجموعه “جنرال جیمنازیوم” با ۱۰ وزنه بردار در گروهA به رقابت پرداخت و در
نهایت با مجموع ۳۶۹کیلوگرم به یک مدال نقره و دو نشان طلا دست پیدا کرد.

گفتنی است؛ در حالی بیرانوند در حرکت یکضرب
با مهار وزنه ۱۶۳ کیلوگرم به مدال نقره رسید بود که در حرکت دوضرب
وزنه‌های201 و 206 را به ثبت رساند که در حرکت دوضرب و مجموع دو مدال طلا
را بدست آورد. این نخستین مدال طلای کشورمان در این رقابت‌های بود که با
تدبیر و درایت محمد حسین برخواه و اکبر خورشدی فر کادر فنی تیم ملی جوانان
حاصل شد. 

قابل ذکر است؛ قبل از آغاز این مسابقات بیرانوند توسط کادر فنی از دسته ۹۴ کیلوگرم به دسته ۱۰۵ کیلوگرم انتقال داده شده بود.

لازم به ذکر است؛ رضا بیرانوند در مسابقات
قهرمانی وزنه برداری جوانان سال ۲۰۱۶ آسیا و در دسته ۹۴ کیلوگرم حرکت یکضرب
وزنه ۱۵۸ کیلوگرم، حرکت دوضرب وزنه ۲۰۷ کیلوگرمی را مهار کرد و با مجموع
۳۶۵ کیلوگرم دو مدال طلا و یک مدال نقره به دست آورده بود. وی در مسابقات
قهرمانی جوانان سال ۲۰۱۶ جهان به میزبانی تفلیس گرجستان، در حرکت یکضرب ۱۶۱
کیلوگرم، در حرکت دوضرب ۲۰۱ کیلوگرم و در مجموع ۳۶۲ کیلوگرم به سه مدال
برنز دست یافته بود. در مسابقات قهرمانی بزرگسالان سال ۲۰۱۶ آسیا به
میزبانی تاشکند ازبکستان، در وزن ۹۴ کیلوگرم نیز در حرکت یکضرب ۱۶۵
کیلوگرم، در حرکت دوضرب وزنه ۱۹۰ کیلوگرم و در مجموع با ۳۵۵ کیلوگرم در
جایگاه پنجم قرار گرفته بود.

عملکرد سه وزنه بردار برتر دسته ۱۰۵ کیلوگرم:

یکضرب:
۱- ختسوریانی (گرجستان) : ۱۷۳ کیلوگرم
۲- رضا بیرانوند (ایران) :۱۶۳ کیلوگرم
۳- تاکایوکی (ژاپن) :۱۶۳ کیلوگرم

دوضرب:
۱- رضا بیرانوند (ایران) : ۲۰۶ کیلوگرم
۲- گارسپاریان(ارمنستان) :۲۰۵ کیلوگرم
۳- توآری (الجزایر) :۲۰۱ کیلوگرم

مجموع:
۱- رضا بیرانوند(ایران) :۳۶۹ کیلوگرم
۲- ختسوریانی (گرجستان) : ۳۶۸ کیلوگرم
۳- گارسپاریان(ارمنستان) :۳۶۵ کیلوگرم

با این حال رضا بیرانوند جوان اول بروجردی وزنه برداری ایران، موفق شد عنوان قهرمانی و
مدال طلای دوضرب و مجموع را کسب کند و مدال خوش رنگ طلای قهرمانی جوانان جهان را بر گردن بیاویزد.


پرچم بروجرد در قهرمانی جهان هم بالا رفت

 طلای قهرمانی وزنه برداری
جوانان جهان

 به نام رضا بیرانوند فرزند شایسته بروجرد

به گزارش سایت فرهاد 90، هفتمین روز از رقابت‌های وزنه برداری قهرمانی جوانان جهان، رضا بیرانوند ملی پوش جوانان کشورمان در رقابت دسته 105 کیلوگرم ازساعت 13 به وقت تهران در سالن ورزشی "اوتاسیتی" مجموعه "جنرال جیمنازیوم" با 10 وزنه بردار در گروهA به رقابت پرداخت و در نهایت با مجموع 369کیلوگرم به یک مدال نقره و دو نشان طلا دست پیدا کرد.

گفتنی است؛ در حالی بیرانوند در حرکت یکضرب با مهار وزنه 163 کیلوگرم به مدال نقره رسید بود که در حرکت دوضرب وزنه‌های201 و 206 را به ثبت رساند که در حرکت دوضرب و مجموع دو مدال طلا را بدست آورد. این نخستین مدال طلای کشورمان در این رقابت‌های بود که با تدبیر و درایت محمد حسین برخواه و اکبر خورشدی فر کادر فنی تیم ملی جوانان حاصل شد. 

قابل ذکر است؛ قبل از آغاز این مسابقات بیرانوند توسط کادر فنی از دسته 94 کیلوگرم به دسته 105 کیلوگرم انتقال داده شده بود.

لازم به ذکر است؛ رضا بیرانوند در مسابقات قهرمانی وزنه برداری جوانان سال 2016 آسیا و در دسته 94 کیلوگرم حرکت یکضرب وزنه 158 کیلوگرم، حرکت دوضرب وزنه 207 کیلوگرمی را مهار کرد و با مجموع 365 کیلوگرم دو مدال طلا و یک مدال نقره به دست آورده بود. وی در مسابقات قهرمانی جوانان سال 2016 جهان به میزبانی تفلیس گرجستان، در حرکت یکضرب 161 کیلوگرم، در حرکت دوضرب 201 کیلوگرم و در مجموع 362 کیلوگرم به سه مدال برنز دست یافته بود. در مسابقات قهرمانی بزرگسالان سال 2016 آسیا به میزبانی تاشکند ازبکستان، در وزن 94 کیلوگرم نیز در حرکت یکضرب 165 کیلوگرم، در حرکت دوضرب وزنه 190 کیلوگرم و در مجموع با 355 کیلوگرم در جایگاه پنجم قرار گرفته بود.


عملکرد سه وزنه بردار برتر دسته ۱۰۵ کیلوگرم:

یکضرب:
۱- ختسوریانی (گرجستان) : ۱۷۳ کیلوگرم
2- رضا بیرانوند (ایران) :۱۶۳ کیلوگرم
3- تاکایوکی (ژاپن) :۱۶۳ کیلوگرم

دوضرب:
۱- رضا بیرانوند (ایران) : ۲۰۶ کیلوگرم
۲- گارسپاریان(ارمنستان) :۲۰۵ کیلوگرم
۳- توآری (الجزایر) :۲۰۱ کیلوگرم

مجموع:
۱- رضا بیرانوند(ایران) :۳۶۹ کیلوگرم
۲- ختسوریانی (گرجستان) : ۳۶۸ کیلوگرم
۳- گارسپاریان(ارمنستان) :۳۶۵ کیلوگرم

با این حال رضا بیرانوند جوان اول بروجردی وزنه برداری ایران، موفق شد عنوان قهرمانی و مدال طلای دوضرب و مجموع را کسب کند و مدال خوش رنگ طلای قهرمانی جوانان جهان را بر گردن بیاویزد.